رضا قلى خان ( هدايت )

204

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بيستون نام كوهى است مشهور در چهار فرسخى شهر كرمانشاهان و از آثار آنچه باقى مانده چنان معلوم مىشود كه سابقا شهرى بوده و خراب شده و همان كوه موسوم به بيستون برجاست در آنجا چند صورت تراشيده‌اند كه حقيقت آن بر اغلب خلايق مبهم بوده و سطورى چند به خط قديم كبرى بر آن منقور است كه خواندن آن براى غالب ناممكن مانده بود و بروزكار دولت خاقان مغفور محمد شاه طاب‌ثراه السنن صاحب انكليس كه در خواندن خطوط قديمه غريبه كمال مهارت داشته آن سطرها را خوانده بانكليسى ترجمه كرده بپارسى آوردند مجمل آن اينست كه يكى از اعاظم پادشاهان قديم كلدانيان كه داريوش نام داشته و از جانب لهراسب سلطنت بابل مىكرده است بعد از غلبهء بر چند تن از پادشاهان زمان خود صورت خود را كفته بر آن كوه تراشيده نقش كرده‌اند و صورت آنان را نيز نكاريده از حال هريك و غلبهء خود بر آنها سطرى چند نكاشته است كويند فرهاد در زمان خسرو در آن كوه حجارى كرده است كه پس از صاف كردن سنك تمثال شيرين را در آنجا نقش نمايد و توفيق اتمام نيافته چنان كه شيخ نظامى كفته شعر بكوهى كرد خسرو رهنمونش * كه خواند هركس اكنون بيستونش چو شيرى تند از آن ايوان برون شد * بدان تندى بكوه بيستون شد بعضى كويند بسبب قدمت زمان آن را كوه باستان يعنى قديم مىخوانده‌اند و اين قول خطا است زيرا كه طاق باستان تخمينا پنج فرسخ با طاق بيستون فاصله دارد و آن از آثار قديم است و در آنجا چشمهء آبى از كوه بيرون مىآمده و در زمان باستان آن كوه را كنده‌اند دو زرع پيش رفته‌اند سه طاق بر بالاى چشمه ساخته‌اند و در آنجا صورت زردشت و كشتاسب و اسفنديار را بر كوه نقارى كرده‌اند در قدرى فاصله طاق بلندى بر كوه كنده صورت اسفنديار و بشوتن كه برادرش بوده ساخته‌اند قريب به اين صورتها كيخسرو و فرنكيس و وليعهد كيخسرو كه لهراسب شاه باشد و رستم را ساخته‌اند بعد از اينها خسرو پرويز حكم كرده كه شكار كاهى ساخته‌اند و بعد در اواخر دولتشاه مغفور فرمان داده صورت او را بر سنك كوه كنده‌اند شاه اسماعيل صفوى فرموده بيستون نالهء زارم چو شنيد از جا شد * كرد فرياد كه فرهاد دكر پيدا شد بيسر و بيسره بكسر اول و سكون ثانى مجهول و فتح سين در برهان كفته جانوريست شكارى و برهان ندارد بيسراك بكسر اول و سكون ثانى مجهول و ضمّ ثالث و راى بالف كشيده بمعنى شتر جوان پرقوّت است و بعضى كفته‌اند شترى كه مادرش عربى و پدرش دو كوهان باشد حكيم منوچهرى دامغانى راست شعر چو ديدم رفتن آن بيراكان * بدان كشتى روان زير حنائل نجيب خويش را كفتم سبك‌تر * الا يا دستكير مرد فاضل به حركت عنبرين بادا چراكاه * بچم كت آهنين بادا مفاصل بيسكّه معروف است كه زر و سيم بىنقش باشد و كنايه از مردم بىقدر و بىاعتبار و بىشوكت و وقار هم آمده شيخ نظامى از قول دارا كفته كه بىسكهء را چه يارا بود * كه هم سكهء نام دارا بود بيش بكسر اول و سكون ثانى مجهول و شين قرشت بمعنى زيادتى و افزونى باشد و با ثانى معروف نام بيخى است مهلك و كشنده شبيه به ماه و پروين و كويند بيش و جدوار كه اولين زهر است و دويّمين دافع زهر بنزديك يكديكر رويند و مشابهت دارند وقتى در غزلى كفته‌ام شعر لب شيرين تو و پاسخ تلخت نه خطا است * بىشك از منبت جدوار فرو رويد بيش بيش موش موشى است كه در زير درخت بيش باشد كويند كوشت او ترياق بيش است يعنى دفع ضرر بيش مىكند و آن را به عربى فارة البيش خوانند بيشه بر وزن ريشه جنكل و نيستان را كويند و بيشهء نارون نام محلّى بوده در تبرستان كه در عهود قديم آن را بيشهء تميشه مىكفته‌اند چنان كه حكيم فردوسى در ضمن احوال فريدون فرخ كفته شعر ز آمل كذر سوى تمّيشه كرد * نشست اندران نامور بيشه كرد و در برهان كويد بمعنى سازى هم هست از نى كه شبانان نوازند و بعضى كويند شبيه است بر باب و رشيدى كفته بمعنى نى كه نوازند نيشه است بنون نه بيشهء بباء و اصحّ آن است كه در خراسان نائى است كه اصل آن از نى است و آن را نوازند و آن را به زبان خود فيكو كويند و مؤلف كويد همانا اصل آن نيچه بوده است كه به نيشه شهرت نموده است و اللّه اعلم بيغا بفتح اول و سكون ثانى مرغى است كه از هندوستان آرند و طوطى كويند و اين لغت از برهان قاطع نقل شده و صحيح نيست زيرا كه آن مرغ كه طوطى خوانند بيغا كويند به دو باى ابجد نه بياى حطّى